بازاری که فقر در آن موج میزند

وبلاگ حرف های ناگفتنی نوشت: روزجمعه بود روز تعطیل برای گذراندن اوقات خود و دیدن خواهرانم به شیراز رفتم. از انجا که منزل یکی از خواهرانم نزدیک بازار شیطان بود و با اسرار خواهرزاده ام برای دیدن بازاری در شیراز به راه افتادیم.

هر چه به بازار نزدیکتر میشدیم تعجب من بیشتر میشد. تا اینکه به یک ترافیک وحشتناک رسیدیم تصمیم گرفتیم ماشین را در همان اوایل مسیر پارک کنیم و پیاده برویم تا به بازار برسیم .حدود دو کیلومتر پیاده روی کردیم تا به بازار رسیدیم اما چه بازاری ؟فقط اسمی ازبازار یدک می کشد.

تصمیم گرفتم فقط عکس هایی از این بازار را به نمایش بگذارم تا خود شما قضاوت کنید اما دیدم چند سطری بنویسم شاید …گوشی برای شنیدن پیدا شود…

یاد  پینه دوزی که سوزنش ، جیبی را می دوزد افتادم که چشمان کودک فالگیر به آن دوخته شده.

دیدم  نقاشی که هنر را در این بازار به دو سکه می فروشد.

دیدم دوستت دارم هایی که از سر تعارف بر زبان پدر نسبت به فرزندش می آیند.

 

و از خونِ بیچارگانی که در شاهرگ زمین لخته شد.

هوا خیلی  سرد شد ، دخترم سردش شد بلافاصله بلوزی برایش خریدم وتنش کردم تا سرما نخورد اما متوجه بچه هایی شدک  که سردشان شده و برای گرم شدن دستانشان را ها میکنند. ..ومیدید هیچ دست گرمی دستانتش را لمس نمی کند.

خوشا به حال کسانی که هرچه دستشان بسته است ، دلی بزرگ و سفره ای باز دارند.

هیچ کس نیست که گرفتار نباشد اماکسانی هستند که هیچ کس از گرفتاری آنها آگاه نمی شود.

در این بازار که قدم بزنی به تنها چیزی که میرسی و پی میبری اوج فقر است . فقر چه کلمه بی معنایی که این روزها در جامعه بهایی به آن نمی دهند.

بله فقر

فقر اینه که ادعای مسلمونی بکنیم ولی می رویم تو اجتماع داد می زنیم که همسر من از همه خوشکل تره،اندامش باربی تره

فقر اینه که بچه های ما اسپایدر من و بنتمن و شرک رو بشناسن و عکس اونارو رو لباساشون داشته باشن ولی از همت و بابایی و زین الدین و چمران و صیاد شیرازی هیچ خبری نداشته باشن،

فقر اینه که با محجبه ها بی احترام باشیم ولی با یه خانم سانتی مانتال خیلی مودبانه برخورد کنی

فقر اینه که به زمین خوردن یه خانم تو خیابون به خاموش کردن ماشین پشت چراغ قرمز بخندیم

فقر اینه که اگر یه خانم مسن که یک عمر  غصه زندگی پیرش کرده و دیگه ابرورویی نداره اگه ازت ادرس بپرسه جوابشو ندیو روتو برگردونی.

فقر اینه که وقتی با همسرت  می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها وگردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمزبزنی و بهش بگی خوششگلههه؛

فقر اینه که تو خیلی از سریالها وفیلم های سینمایی و حتی کارتونا هیچ اسمی ازخـــــــــدا نیست…
فقر اینه که با خدا باشی باز احساس تنهایی کنی,فقر اینه که بی خدا باشی فکر کنی همه چی داری.

در طول بازاربه کلمه ای که بر میخوردم اینو بخر حاجی

آری کلمه حاجی. همونکه به حج رفته همونکه سالی یک بار به حج میره.حاجی جان خودت از من اینو بخر.حاجی بیا هنوز گذشت میکنم.حاجی جان بچت بخر .

یاد حاج یونس افتادم… 

دیروز خبر دار شدم حاج یونس با زنش به حج رفته اند چهل میلیون دادن و به صورت ازاد حج کرده اند هرسال حج میکنن

ولی غافل از اینکه  باید حاجی حج حق بود. نه حاجی حج پول! و مگر مروه همین جا نیست  پشت کوره های آجر پزی و مگر آب زمزم همین جا نمی جوشد نزدیک ده کوره های سیستان و بلوچستان که قوت لایموتشان آه است و ناله….

و مگر همین جا نمی شود رمی جمره کرد مفسدان اقتصادی را و مگر قربانی ما کودک اذر بایجانی نیست  .. که درصف کمیته امداد در بغل مادرش جان داد.

آری حاج یونس حج یعنی رنج…رنج کارگری که ۹ ماه است حقوق نگرفته و آبرو نفروخته…. برای گران کردن اجناس…برای برداشتن کلاه از سر بی نوایی غریبحجر الاسود روی سیاه ماست که زن شیعه برای نان شب، کلیه اش را بفروشد آری بار کج به حج نمی رسد.

حتی اگر صاحبش حاج یونس باشد این ها را من نگفتم دل خسته ام گفت …خودتان عکسهای این بازار را ببینید قضاوت با شما….

/ 0 نظر / 11 بازدید